به صورت دامداران کوچ نشین پیش از قرن هفتم پیش از میلاد از شمال دریای سیاه به مازندران کوچ نموده اند، پیوند میدهد. در مجموع مردم مازندران سنتها و اساطیرشان را خوب حفظ کرده اند.برای مثال در کتب تاریخ و اساطیر کهن مازندران از شهبانویی مازندرانی که به نام شهر آمل (جایگاه دامداران) آمله نامیده شده، به خواب پادشاه اساطیری بلخ ظاهر میشود و وی عاشق او میگردد و این شاه بلخ کسان خود را در جستجوی این دختر مازندرانی به اطراف و اکناف عالم می فرستد و سر انجام این عاشق و معشوق به وصال می رسند. چنانکه میدانیم پادشاه بسیار معروفی که در بلخ حکومت کرده همان زرتشت (زرین تن) بوده که با اسامی مختلفی چون زریادر (دارای تن زرین)، سپیتاک، سپنداته، گئوتمه بودا، گئوماته، بردیه، تنائوکسار و ایّوب هم نامیده شده است. اسطورهً مازندرانی مذکور لّب مطلّب اسطورهً زریادر (زرتشت) و آتوسا (دختر کورش) میباشد که طبق خبر خارس میتیلنی، مّورخ و رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آن را در تمام نقاط ایران نقل نموده و کاخ بزرگان را به تصاویر آنها تزئین میکردند. کتسیاس طبیب و مّورخ دربار پادشاهان میانی هخامنشی در این باب میگوید که کورش مّدتی از طرف آستیاگ، آخرین پادشاه ماد به سفارت نزد کادوسیان (مردم بومی سگپرست گیلان، کاسپیان) رفته بود و مردم وی را فرزند قهرمان بزرگ پیشینشان،یعنی آترادات ( مخلوق آتش) - که همان گرشاسب و رستم شاهنامه است - به شمار می آوردند. از این دو خبر چنین بر می آید که ازدواج آتوسا (هووی) و زریادر (زرتشت) پیش از به حکومت رسیدن کورش سوم، که در آن عهد زریادر (زرتشت) از سوی جدّ مادریش آستیاگ فرمانروای آذربایجان و اران بوده صورت گرفته است، که این امر درست به نظر نمی رسد ولی به هر حال این روایت بسیار شایع بوده است. کتسیاس جایی زرتشت را فرمانروای بلخ به هنگام ملکه سمیرامیس (در اصل تومیریس ملکهً ماساگتها یا سئورومات یعنی مربوط به قبیلهً مادر سالار) ذکر میکند و وی را نظیرموسی خورنی با خود ملکه سمورامت مربوط میسازد که این خود همچنین اشاره به اصل سئوروماتی (بوسنی- کُرواتی) زرتشت میباشد چه در شاهنامه زرتشت و برادرش تحت نام ایرج و سلم (سئیریمه، سئورومات) پسران (در واقع پسرخوانده های) فریدون (کورش) به شمار رفته اند. کتسیاس جای دیگر می گوید سپیتاک (زرتشت) پسر سپیتمه از طرف کورش به حکومت دربیکان (دریها) در ناحیهً بلخ منسوب گردید. طبق اسطورهً آذری ده ده قورقود ، که در آن زرتشت تحت نام بامسی بئیرک (دارای تن درخشان) آمده، وی به مدت شانزده سال دور ازخانمان اصلی خویش یعنی آذربایجان و اران [در ناحیهً بلخ] درتبعید بود. چنانکه اشاره شد کتسیاس و هرودوت مجموعاً زرتشت را تحت اسامی زرتشت ، سپیتاک، سپنداته ،گئوماته ، تنائوکسار و بردیه حاکم بلخ به روزگار کورش هخامنشی ذکر نموده اند و وی را تحت نام آخری یعنی بردیه (بزرگ تن) پسر کورش دانسته اند که در واقع پسر خواندهً وی بوده است. به هر حال اسطورهً مازندرانی که بدان اشاره شد حاوی اخبار اساطیری و تاریخی مهمی در باب ایران می باشد و این تنها مشتی از خروار است که در سّنتهای بومی فرهنگ مردم ایران باقی مانده است.بنا براین جشن کهنسال زن شاهی مردم روستای اسک مازندران را باید دارای سابقهً بسیار کهن و نیرومندی شمرد که از گزندهای قرون و اعصار در امان مانده و به روزگار ما رسیده است؛ چه تپوریان (تبریهای مازندران) بنا به گفته صریح استرابون دارای نوعی شیوهً زن سالاری بوده اند. وی میگوید: "تپوریانی گه درسمت گرگان زندگی میکردند، روا میداشتند زنان خود را هنگامیکه دو یا سه فرزند از آنها داشتند به مردان دیگر دهند. مردان آنها جامه های سیاه با موهای بلند داشتند. زنان به عکس جامه های سفید و موهای کوتاه؛ هر کس بهترین گواهینامه را برای دلیری خود به دست می آورد با هرکس که میخواست زناشویی میکرد." نگارنده طی سه دهه که در این باب دنبالروی منابع کهن یونانی و ایرانشناسان بزرگ معاصر را نموده و تپوریان (تبریها) و آماردان (مردان) را دو قبیلهً متمایز و جدا از هم میشمردم حال کاملاٌ از این نظر انصراف مینمایم چه طی تحقیقات اخیر برایم مسلم گردید که این دو اسامی قبیلهً سکایی- ایرانی واحدی بوده اند که روزگاری دراطراف شبه جزیرهً کریمه درکنار خویشاوندان و همنامان تاوری خویش می زیسته اند. گفتنی است خارس میتیلنی نیز خاستگاه مراثی ها (آماردان، تپوریان) را همان سرزمین تاورها در سمت غرب مصب رود دن دانسته است. هرودوت چنین معلوماتی از تاورها به دست می دهد: "عادات تاورها چنین است، الهه ای را می پرستند که به عقیدهً آنها لمس نشده و او را ایفی ژنی (یعنی زن آبهای جاری) دختر آگاممنون ("جنگجوی استوار و ثابت قدم"، ایزد خورشید، مهر) می دانند و هر یونانی را که اسیر کنند، یا کشتی او بشکند و خود او به ساحل افتد، برای این الهه قربانی میکنند، بدین ترتیب که چماقی به سر او می کوبند و بعد سر او را از بدن جدا کرده و جسدش را از کوه به زیر افکنده، سرش را به نوک میخ چوبین می زنند. هر دشمن، که به چنگ آنها افتد، سرش را ریز ریز میکنند، بعد هریک از آنها قطعه ای را به خانهً خود برده به دود کش بخاری خانهً خویش نصب میکنند و عقیده دارند، که این قطعه در هوا خانه را محقوظ می دارد. گذران تاورها از غارت و جنگ است." گفتنی است که میتانیهای میثره پرست (مهرپرست) به همراه میثره (مهر، یمه) همزاد موًنث او میثرا(یمی) را نیز پرستش می نمودند و هرودوت وی را با همان الههً آبهای ایران اردویسور ناهید ( آناهیتا، ناهید) که همان ایفی ژنی تاورهاست مطابق دانسته است. نکتهً اساسی که مرا قانع به یکی بودن تپوریان (علی القاعده صورتی از کلمهً تاوریان) و آماردان نمود همانا مترادف بودن ریشهً اوستایی آنها در معانی نابودکنندگان، خردکنندگان و کشندگان است. مسلم به نظر می رسد معنی لفظی آلت خردکننده و برنده ای هم که تبر (به روسی تُپور) نامیده میشود، از همین ریشهً تاور (تپور) میباشد. و ازروی تداعی معانی همین اسامی بوده که لقب اوستائی کرساسپ (گرشاسب یعنی درهم شکنندهً راهزنان) برای آترادات (مخلوق آتش) پیشوای بزرگ آماردان (تپوریان) پیدا شده است وهمین طور کلمه تپور (تبر) در اوستا به صورت گرز سلاح مخصوص گرشاسب- رستم (آترادات پیشوای مردان) درآمده است.بنا به خبر خارس میتیلنی آماردان البسهً سکایی برتن می کرده اند و از همینجاست که رستم/گرشاسپ اهل سیستان یعنی سرزمین بعدی سکائیان آسیای میانه به شمار رفته است. در صورتیکه موطن وی همان محّل هفت خوان قهرمانی وی یعنی مازندران و گیلان بوده است چه در اوستا محّل فدیه آوردن گرشاسب/ رستم یکجا گوذه (یعنی سرزمین پوشیده و مخفی) آمده که مترادف نام اوستایی دیگر گیلان یعنی ورنه می باشد و جای دیگر که وی تصریحاً به الههً آبها اردویسور ناهید(همان ایفی ژن تاورها/تپوریان) فدیه می آورد از وی می خواهد که به دشمنان قدرتمندش در کنار دریای فراخکرت (مازندران) غلبه کند. پس درمجموع کاملاٌ معلوم میشود که منابع کهن یونانی و ایرانشناسان پیرو صرف آنها از اینکه آماردان (یعنی آدمکشان) وتپوریان (یعنی خرد و نابودکنندگان) را نام دو فبیلهً جداگانهً همسایه دانسته اند، کاملاٌ راه خطا پیموده اند و این دو نامهای قبیلهً واحدی بوده اند و بس. چنانکه اشاره شد این اینهمانی بودن آنها با مندرجات اوستا نیز جور درمی آید چه در اوستا لّب اعمال گرشاسب/ رستم (همان آترادات پیشوای مردان تاریخی) تار و مار کردن آشوریان مهاجم به شهر آمل مازندران (دیوان مارندران) است که در آنجا زیر رهبری رئیس رئیسان شانابوشو مادهای تحت رهبری خشتریتی (کیکاوس) را در محاصره گرفته و برای تسلیم مادها با این فرمانروای ماد به مذاکرات صلح مشغول بوده اند. به احتمال زیاد حملهً آترادات وآماردان/تپوریان تحت فرمان وی به طور غافلگیرانه صورت گرقته و کمتر آشوریی از دست آماردان وببران مازندران جان سالم به در برده است. واین بی شک همان واقعه ای هست که در شاهنامه به صورت هفت خوان رستم منعکس شده و گرشاسب/ رستم (آترادات پیشوای آماردان) را تبدیل به قهرمان بی بدیل و جاودانهً ملت ایران کرده است.نام رستم/گرشاسب در منظومهً حماسی کهن آذربرزین نامه یکجا به صورت منحصر به فرد وجالب آن رستم تورگیلی (یعنی پهلوان دشمن کش منطقهً جنگلی) ثبت شده و جای دیگر تحت نام بسیار قابل توجهً آذربرزین (آتش بالنده) که پسر فرامرز (مردکناری) به شمار رفته وقهرمان اصلی این منظومه است خود متضمن نام اصلی رستم/گرشاسب یعنی آترادات (مخلوق آتش) می باشد چه در اوستا نیز نام پدر گرشاسب/رستم ثریته آمده که به معنی مرد کناری است. در اساطیرزرتشتی متاًخر نام آترادات به موازات بهرام ورجاوند معرفی شده که این مترادف با لقب دیگرکورش (پشوتن) یعنی " آرای(نجیب) دشمن کش" می باشد. این موضوع که در اوستا گرشاسب با خنه ثئیتی پری ("الههً آبهای جاری کناری") ربط داده شده بی تردید از سنت پرستش الههً بزرگ آبهای آماردان/تپوریان یعنی ایفی ژن (ناهید) ناشی شده است. بنابراین اینجانب اکنون آن نظر را که نام مازندران را ماًخوذ از مز- ایندره یعنی سرزمین ایندرهً بزرگ میگیرد(و نگارنده قبلاٌ آنرا کاملاٌ می پذیرفت ) مطرود دانسته و نام مازندران و مازنی اوستا را از ریشهً مز (بزرگ)- زن میگیرم یعنی "سرزمین زن یا الههً بزرگ" یا "سرزمین مردم زن سالار" که این به طوری که ازپرستش الههً آبها و مقام نسبتاٌ والای زن در جامعهً مردم شمال ایران یعنی مازندران و گیلان پیداست با سنتهای کهن این دیار پیوند دارد. قابل توّجه است که تصاویرباستانشناسی بازمانده از عهد ساسانیان نشان می دهند که پادشاهان ساسانی برآن بوده اند که تاج و تخت ایران توسط ایزد مهر(خدای خورشید) یا الههً آبهای همزاد وی یعنی ناهید بر ایشان تفویض میگردیده است. نام اردویسورناهید(لفظاٌ یعنی الههً پاک آبهای نیرومند) نزد آریائیان هندی سرسواتی (یعنی پررود) است که همچنین نامی بررود هیرمند و منطقهً سرچشمهً آن یعنی آراخوزی (هرخوائیتی اوستا) یا همان آواکانا (آبکانا، آفغانیا یعنی سرزمین رودخانه ها) بوده است. به عبارتی دیگر یک سرزمین الههً آبها در شمال ایران بوده که مازندران است ویک سرمین الههً آبها نیز در افغانستان وجود داشته است که شامل خود افغانستان اصلی می شده است. در حماسهً آذری کوراوغلو(کورش-بابک خرم) نام آترادات به صورت علی (در اصل آلوو، آتش) ذکرشده و در مقام پدر کوراوغلو (کورش) قرارگرفته است. کتسیاس و استرابون کورش را با آترادات مربوط دانسته اند. یعنی نسب کورش را برای محبوب ساختن وی به آترادات قهرمان بزرگ مردم رسانده اند. سر انجام برای حسن ختام اندکی از مندرجات آبان یشت اوستا را در مورد الههً آبهای ایران باستان یعنی ناهید (بانوی باکرهً آبها) که در شمال ایران به عنوان الههً قبیله ای بزرگ آماردان/تپوریان پرستش میشده، ذکر مینمائیم: ".... [درکنار قّلهً کوه هوکر (سبلان ودریاچهً قلّهً آن) که مکان اردویسورناهید است].... درکنار هریک از این رودها و دریاها قصری هزارستون با هزار دریچهً درخشان برای اردویسور ناهید (آناهیتا) برپاست. در هر قصری در بالای دیوانی بستر پاکیزه و معطری گسترده است. اردویسور ناهید زنی است جوان، خوش اندام و بلند بالا و برومند و زیبا، چهر آزاده و نیکوسرشت.بازوان سفید وی به ستبری شانهً اسبی است. با سینه های بر آمده و با کمر بند تنگ در میان بسته،در بالای گردونهً خویش مهار چهار اسب یکرنگ و یک قد رادر دست گرفته میراند. اسبهای گردونهً وی عبارت است از باد و ابر و باران و ژاله. اردویسورناهید با جواهرات آراسته و تاجی به شکل چرخی بر سر دارد که برآن صد گوهر نورپاش نصب است.... " نا گفته نماند نام اوستایی مازندران و گیلان یعنی ورنه یعنی سرزمین پوشیده از جنگل در ریشهً نام گیلان زنده مانده است : حروف اوستایی "و" و "ر" علی القاعده در پهلوی به "گ" و "ل" تبدیل شده اند.این کلمه با جنگل سانسکریت(جایگاه درختان) و هیلایه یا گیلایه یونانی یعنی جنگل مربوط است. نام قدیمی دیگر گیلان یعنی دیلمان را نیز علی القاعده می توان از ریشهً دال (دار) گرفت . یعنی در مجموع آن به معنی جایگاه جنگلی است چه استرابون جایی نام مردم دیلمنستان را داریتیان یعنی مردم مناطق جنگلی آورده است http://lotus-hotel-apt.com/baseopeaple.aspx