نقدی بر وضعیت سریالهای شبانه و فیلمسازی در صدا و سیمای گیلان
شبها تلویزیون نگاه می کنیم تا سرگرم شویم، بخندیم، لذت ببریم، تفریح
کنیم و وقت بگذرانیم. چیزی داشته باشیم تا بعد در موردش حرف بزنیم، داستانش
را به دوستانمان بگوییم، تکیهکلامهای بازیگران را در کوچه و خیابان
تکرار کنیم. اما سوال این است که چرا دلمان نمیخواهد در مورد تلویزیون که
تأثیر عمدهای بر زندگیمان دارد، بیاندیشیم؟ ما با تلویزیون همراه هستیم
،همراه با اعضای خانواده ساعتها روبهروی آن مینشینیم بدون اینکه با
دیگران ارتباط برقرار کنیم، اما چرا این گونه؟ باید در مورد موضوعی به این
مهمی که برایش وقت می گذاریم و عمر هدر می دهیم، فکر کنیم و با همان شور و
حرارتی به آن بپردازیم که وقت بحث درباره لیگ فوتبال یا سیاست دچارش می
شویم.
بارها در کوچه و خیابان مردم را میبینیم که در مورد سریال شب قبل حرف
میزنند و آن را دنبال می کنند. کارگردان محترم، بازیگر محترم، دستاندرکار
گرامی، مردم ما باشعور هستند، درام را بهتر از من و تو میشناسند، آنها
میدانند دارند سرگرم میشوند. این را پیر گدای سر گذر که یک کلاس سواد هم
ندارد می داند. واین یعنی اینکه سازنده اثر تلویزیونی باید در مورد اثری
که می سازد بسیار تفکر کند. حیف نیست در برنامههایی که برای این قشر
مشتاق و یا مجبور، ساخته میشود تنها تفنن وسرگرمی آن هم با سخیفترین
روشهای ارائه، لحاظ شود؟
چرا هنرمندان ما اینگونه شدهاند، ما را چه شده است؟ چرا به اینجا
رسیدیم؟! وای به حال ملتی که هنرمندش اینگونه بیمسئولیت باشد، آیا غم نان
باعث شده؟ آیا هنرمندان، ادبا و شعرا و شخصیتهای فرهیخته و بااصالت امروز
و دیروز غم نان نداشته و ندارند؟ تنها به آوردن نمونه از ادبا و شعرای
کشورمان بسنده می کنم. خودتان از قیاس هزاران نمونه دیگر بیابید، آیا
فردوسی، عطار، مولوی، حافظ وسعدی شعرهایشان را در بستر گرم و نرم می
سرودند؟! آیا اخوان ثالث، شاملو، سهراب و فروغ غم نان نداشتند؟ آری غم نان
داشتند اما نگذاشتند مشغله شکم بر مسئله أهم که همان انجام رسالت ادبیشان
باشد، خللی وارد کند که اگر جز این بود نه تنها آثار و شخصیتشان جاودانه
نمی گشت، بلکه معلوم نبود که امروز چه بلایی سر زبان فارسی می آمد، پر
بیراهه نیست بگوییم که اگر آنان نبودند، همین متن حاضر الان به خط و زبانی
دیگر تحریر میشد. این قیاس برای زبان مادریمان نیز صدق می کند. زبان
گیلکی وامدار پیرشرفشاه و بندار و دئواروَز و امیر و محمدولی مظفریها،
شیون فومنیها و دیگر بزرگان شعر و ادب سادهزیست و بیپیرایه این سامان
است.
اساتید محترم! باید به تلویزیون توجه شود، زیرا مردم ما آن را جدی
میگیرند، چون ما خودمان را در تلویزیون می بینیم و جستوجو می کنیم،
خواسته و ناخواسته بر ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهمان تأثیر می گذارد. حتی
اگر تلویزیون برای سرگرمی باشد، شناخت دقیق آن اهمیت دارد. چرا سرگرم
میشویم؟ چرا نیاز داریم سرگرم شویم؟ به چه قیمتی باید سرگرم شویم؟ پس
تکلیف این واقعیت چه میشود که تلویزیون می تواند فرهنگسازی کند؟ ما
میتوانیم بخشی از فرهنگ ناب و انسانی خود را از طریق تلویزیون به دنیا
معرفی کنیم، اوضاع و احوال سیاسی و فرهنگی و اجتماعی خود را بهبود بخشیم.
اگر همه اینها را می دانیم و آن وقت باز تیشه به ریشه فرهنگ و زبان و
تاریخ خودمان می زنیم و در شبکههای استانی خودمان زبان و فرهنگ یک
منطقهمان را تحقیر می کنیم و هر شب در قالب برنامههای طنز و غیر طنز،
از هیبت پرشکوه مردم زحمتکش ، دلاور و فرهیخته این دیار تصویری بیعار،
ترسو، نحیف و بیشعور ساخته واز طریق این برنامههای شبانه، آن را در ذهن
و چشمان مخاطب حقنه میکنیم؛ واقعا نباید شاکی شویم وقتی یک غیرایرانی
برایمان فیلم سیصد را پیشکش می کند یا خیل عظیمی از همین مخاطبان کرکره
بساط شبکه بومی را پایین بکشند و پای برنامههای شبکه فارسیوان بنشینند
تنها به این دلیل که برنامه کانالهای ماهوارهای، لااقل مستقیما شعور،
زبان و فرهنگشان را به بازی نمیگیرد!
این وسط برخی عزیزان کم لطفی فرموده، میفرمایند ما کمبود سوژه داریم!
سرزمین گیلان یکی از مراکز مهم و درخشان تمدنهای باستانیست. خاستگاه
هزاران واقعه تاریخیست که هر یک از این وقایع این پتانسیل را دارند که به
صورت فیلم یا سریال بلند در آیند .از نبرد اسکندر، تیمور لنگ و لشکر مغول
گرفته تا ماجرای مشروطه و فتح تهران و نهضت جنگل، همه اینها تنها مشتیست
از خروار-خروار سوژه تاریخی. نبرد اسکندر با بومیان همین خطه دلیرپرور و
شکست مفتضحانهاش، خود به تنهایی میتواند پاسخی دندانشکن و ابدی برای
تمام فیلمهای همچو سیصد باشد. نظرتان را به گوشه دیگری از تاریخ این
سرزمین معطوف می کنم، به گواهی تاریخ گیلان، چند هزار سال پیش، زنان و
دختران آماردی (از اقوام باستانی گیلان) بر اسب سوار شده و با دشمن می
جنگیدند، در همین قرن اخیر هیبت (شیرزن گیلانی) به پا پاتاوه میبنند و به
کمر قطار فشنگ و در کوه و کمر با جماعت قزاق به نبرد می پردازد یا دختر ۱۳
ساله یپرم خان رشتی در ماجرای فتح تهران و قطع ید اجنبی، دوشادوش مبارزان
گیلانی می جنگد. از این دست شیر زنان زیاد داریم. فرنگی ها هم دارند، آنها
«ژاندارک» دارند که همین سوژه و شخصیت تاریخی را علم کرده و در بوق و کرنا
نموده و تاکنون دهها اثر فخیم تلویزیونی و سینمایی دربارهاش ساختهاند
.ماجراهای عاشقانه عزیز و نگار، رعنا، زرانگیس و روایتهایی چون «عاروس و
دامات سنگ سیا بوبؤن» از سوژههای عاشقانه بومی هستند که روی آنها کار
نشده است. چرا این عشقهای پاک و پرشکوه را به تصویر نمیکشیم؟ مگر این
عشقها از عشقهای چینی و کرهای که این روزها نقل شبکههای تلویزیونیست،
چه کم دارند؟
بیایید بیاندیشیم که چرا قطعات گمشده پازل سیناپسها و فیلمنامههایمان،
نوروزبل، تیرماسینزه، کول کول چارشنبای، گیشأ کتره، ورزا جنگ، کشتی گیله
مردی، لافند بازی و… نباشد؟ برای یک بار هم شده بیاندیشیم، آیا در
سریالهای روتین شبانه نشانی از فرهنگ خودمان سراغ داریم؟ آخر تا کی آغوزی
و منوچ باید تو سر هم بزنند؟
سریال روتین «خانه بخت» که چند وقت پیش پخش می شد را در نظر بگیرید. از این
دست سریالها چند تا داشتیم؟ چهقدر باید خودمان را کپی کنیم؟ آیا توی صد
قسمت حرفی برای گفتن داریم؟ در سریال روتین «زیر یک سقف» صد قسمت همراهشان
می دویم، دریغ از یک فکر، دریغ از اندیشه سالم . تنها چیزی که داریم این
است که یک عده از سر و کول هم بالا میروند و می زنند توی سر هم. همه
شخصیتها روانی ومبتذل. آیا توی اجتماع ما، آدمها اینگونهاند؟ آقای
کارگردان! نمیدانم کجایی هستید؟ چرا گیلانیها را اینگونه می بینید؟ طنز
یعنی این؟ به بازی گرفتن سیستماتیک فرهنگ یک منطقه؟ آقای کارگردان، شما
متعهدید، با همان دوربینی کار میکنید که چارلی چاپلین کار میکرد که بعد
از یک قرن هنوز آثارش زنده است و حرف برای گفتن دارد. چرا توی
سریالهایمان که در گیلان کار میشود، اینقدر دیوانه داریم؟ کدام
دیوانه؟! مثال می زنم، در همان سریال «خانه بخت» اکثر آدمها مجنون
دیوانهاند، کاراکترهای نیما رهایی، حامد آهنگی، حسین نعمتی، نسرین بابایی،
ارشد امیر اسکندری، جابر وثوق، همه کم دارند. من حرفم این است که در یک
سریال طنز ما چند نفر دیوانه و روانی داریم؟ یا در روتین «زیر یک سقف»
محمد هندی و نیما رهایی و… (افسوس که اسم بازیگران را به یاد نمیآورم)، یا
همین روتین «ف مثل فامیل ب مثل باجناق» که در آن اکثر شخصیتهایش
خلوضعند: اسماعیل حاجتی، جابر وثوق و… آیا شمالیها اینگونهاند؟
کارگردان بزرگ ما از یکی از روستاهای سرسبز لاهیجان میرود تهران و بعد با
آن امکانات عظیم و بودجه میلیاردی، سریال «بوی گلهای وحشی» و «آواز مه» را
میسازد که آبروی همشهریانش را ببرد!
در بوی گلهای وحشی، همیشه یک عده جلو دوربین میایستند! قفل! در آن سریال
هم، همه شخصیتها به نوعی کم داشتند. بازیگرانی که از تهران آمدهاند با
دستمزدهای نجومی، با آن لهجه مسخرهای که در میآورند چیزی از حیا باقی
نمیگذارند! اکثر شخصیتها مانند همیشه مشنگ و دیوانه و دمدمی مزاجند، ما
آدمها ی بزرگ کم نداریم، چرا همه گیلانیان را مثل خودتان می بینید؟ یکی از
آشنایان ساکن تهران میگفت هر وقت این سریال پخش میشود آبرویمان میرود و
دوستان در اداره مسخرهمان می کنند، بعد همین آقای کارگردان در نقد و
بررسی سریال، در حضور «صلح جو» خودش را همردیف «هیچکاک» قلمداد میکند
.آقای کارگردان اگر اثر ژرف و هنری این است، لطف کنید دیگر زبان و فرهنگ
مردم خودتان را دستمایه قرار ندهید که دیرزمانیست از خیر چنین ژرف-اثاری
گذشتهاند.
در سریال «آوازهای گم شده» که یک درام اجتماعی بود، جدا از فیلمنامهاش که
پر از اشکال بود، شمالی ها را ساده و بیدست و پا ترسیم کردیم یا خشن و
مردمآزا. بدون شخصیتپردازی، همه شخصیتها ول و آزادند، هر کاری دلشان
میخواهد میکنند. ابوذر مزاری (شاپور واکف) اواسط کار فیلمبرداری به خاطر
اختلاف با تهیهکننده از کار بیرون میرود، یکی دیگر م آید با همان
شخصیت، همه چیز ماستمالی میشود تا پایان قصه، که ناگهان همه چیز خوب و
درست از کار در میآید. بارها و بارها شخصیتها از زمین به آسمان میروند و
از آسمان به زمین میافتند . حتی کارگردان هم هیچ فکری روی فیلمنامه
نمیکند و نمی داند چه میخواهد. چرا بازیگران ما جلو دوربین رها شدهاند و
هر چه در دهانشان میآید میگویند؟ بداههگویی رسم شده است، چرا آنان
کنترل نمیشوند؟
بازیگری مانند حامد آهنگی کاری جلو دوربین میکند که آدمی خجالت میکشد
نگاه کند. آیا این بازیگریست یا ادا درآوردن و شکلکبازی؟ آقای ارشد
امیراسکندری با آن فیزیک خوب برای بازیگری، معلوم است که استعداد بالایی در
این کار دارد، اما چرا به حال خود رها می شود و در نهایت کار به جایی
میرسد که او جلو دوربین خودش را گم میکند. این اداها و مسخرهبازیها در
هیچ جای جهان معنا ندارد و به آن بازیگری نمیگویند.
وقتی چنین استعدادهایی را میبینیم که اینگونه بدون مدیریت و بیصاحب رها
میشوند دلمان میگیرد. نمیخواهم نقد بازیگری داشته باشم. به نظر من مقصر
کارگردان اثر است که چیزی از بازیگری نمیداند. درد من این است که اسطوره
کودک گیلانی شده است «شاپور واکف» -ابوذر مزاری- در سریال «آوازهای گمشده»!
چهطور به کودکانمان بگوییم اسطوره تو وَهرَز دیلمیست ، هیبت است،
موتا است. چهطور به او حالی کنیم اسطوره تو شهید املاکی، پرفسور رضا،
سرتیپ پور، پور داود، نامجوی و قایقران هستند. او حرف مرا باور نمیکند.
حرف تلویزیون را باور می کند، چون شاپور واکف را «دیده»، او را «مرد» می
داند، چهطور به او بگویم که مرد، میرزا کوچک است. آیا وقت آن نرسیده به
کودکمان بگوییم بزرگی مردان تاریخ در مردانه زیستن آنان است، بگذار اول
این را به خودمان بگوییم، تا خودمان ساخته نشویم که نمیتوانیم جامعه را
بسازیم.
یکی از همین فیلمسازان گیلانی که خیلی هم پرکار است روزی در جمعی گفت:
«من بلدم مردم را چهطور خواب کنم اما شما بلد نیستید. به خاطر همین
طرحهایتان رد می شود». در حالی که او خودش جزء شورای نویسندگان تلویزیون
است، تو خود حدیث مفصل بخوان. آقای کارگردان مردم با این چیزها به خواب
نمیروند. ما خودمان را به خواب زدیم. اگر نمیگذارند کار کنی پس کار نکن.
راهش را پیدا کن، چون اسم هنرمند را یدک میکشی . مگر نه این است که
هنرمند راه دیگران را نمیرود، خود راه جدید می سازد؟
چرا تلویزیون به خودش نمیآید؟ چرا کمیت را به کیفیت ترجیح میدهند؟ سالی
چند فیلم سینمایی ساخته می شود؟ نور چشمیها از بیرون از استان می آیند.
آنها از گیلان و فرهنگ منطقه چه می دانند جز لهجهای که خود ساختهاند.
روی سخنم با کارگردان و نویسندهی این کارهاست. ما مسئولیم، مسئول فرهنگ
کشورمان، استانمان. اگر همه این جنگولکبازیها به خاطر پول است پس شرف و
تعهد یک هنرمند کجاست؟ واقعا میشود اسم خودمان را با چنین تولیداتی
هنرمند بنامیم؟ چهقدر خوب گفت فیلمساز بزرگ اسپانیا: «غم نان هرگز عذری
برای فاحشگی هنر نیست».
بار دیگر و به شیوهای دیگر بیاندیشیم. ما در مقابل مردم، تاریخ و آیندگان
این سرزمین مسئولیم. میتوان با سادهترین امکانات، تاثیرگذارترین آثار را
خلق کرد. اولین گام در این راه، شناخت دقیق زبان، فرهنگ وتاریخ این دیار و
احترام به شعور مخاطب است . «اکنون» گذشت. به آینده بیاندیشیم و برایش
برنامهریزی کنیم. به آیندهای که در آن حتی «آغوزیها و منوچها» نیز به
جای آنکه خندههای پوچ زودگذر بر لب مخاطب مقهور بیانگیزند، شعلههای
جاودان عشق و آگاهی را در دل و جان مخاطب مسرور بیافروزند.
پینوشت: نظر خوانندگان محترم، به خصوص دستاندرکاران فیلمسازی استان عزیزمان را به مطالعه مجدد آثار زیر جلب می کنم.
۱) برای آشنایی با زبان گیلکی:
فرهنگ گیل و دیلم – زنده یاد محمود پاینده لنگرودی
واژه نامه گیلکی – احمد مرعشی
ویژگیهای دستوری زبان گیلکی و فرهنگ واژگان گیلکی– زنده یاد جهانگیر سرتیپپور
۲) برای آشنایی با تاریخ و فرهنگ گیلان
تاریخ گیلان – دکتر افشین پرتو
خونینه های دارالمرز گیلان – زنده یاد محمود پاینده لنگرودی
آئینها و باورداشتهای گیل و دیلم – زنده یاد محمود پاینده لنگرودی
افسانهها و باورداشتهای مردمشناختی گیلان (۳ جلدی) – محمد بشرا
تاریخ گیلان و دیلمستان – سید ظهیرالدین مرعشی
سرزمین گیلان – الکساندر خودزکو
ولایات دارالمرز ایران – ه . ل. رابینو


Vaktөm, pur zөmөt’e ki vakteam o hiddөnon ө amra jөlgө nem.goron ө jor, daron ө bun, si pөs isam,tөsk ө tөsk. tur ө urgon ө amra dilzөrcө kunmө, u zөmөt ki asumon ө dөla dөkөfө siya bahө, u zөmөt ki varөš varө fөrrө-fөrrө.bөšөr ө nөng ө sujөš ə ji , bөšөr ө tarkinө uqur ө ji, mi dila ni sujө i bөšөrө re. mi dil, bujaqon ө dil, kulatө dil, gor ө dila ni. ami dil ө tөš vašө. oyyy bөšөr kura šori,.....na gaz na cig na gurrө...dө hicci ma vanne, pur zөmөt’e ki bi balu bubom.....yəšace jon ө amra isam siyө galөš ə rafa.... mi pil ө Isgalөš, kilsay bujaqon ө naje, xa bay, ayө ....xa bay o dөsasini mi yəšakөte jon’e xu šuromhistagude bal ө amra.... i pil ө dөni dürün, fөqөd un’e ki donө goron ө jor, tarmi bun, si pөs, isa... tөsk ө tөsk I tө yөšace Durək.